محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )

230

مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )

كه وى دو نبضه است يا يك نبضه ، بعضى برآنند كه دو نبضه است كه بنا بر سرعت قرعهء ثانيه به يك نبضه توهم كرده‌اند و حجت اين بعض آن است كه قرعه مشعر بر اتمام انبساط است و چون در اينجا دو قرعه محسوس است لاجرم بايد كه در نبضه باشند ، زيرا كه در يك نبضه دو انبساط نباشد . و قرشى گفته كه اين حجت مغالطه است چنانچه گفته آيد . و بعضى گفته كه او يك نبضه است كه مختلف است در تقدم و تأخر . و شيخ همين را اختيار كرده ليكن دريابند كه اين اختلاف تقدم و تأخر در وى قرعتين جز اين نيست كه به اعتبار آخر شريان است فى نفسه نه در طول ، يعنى اكثر اجزاى عرق نخست قرع مىكند پس بعض ديگر از آخر شريان بعد مفارقت آنها قارع مىگردند و در يك نبضه دو قرع واقع مىشوند و در بيان اسباب اين نبض حقيقت وى روشن‌تر گردد . و آنان كه وى را يك نبضه مىدانند احتياج مىكنند به آنكه براى دو نبضه زمانهء معتدٌبه بايد و حصول آنها در اين قدر زمان قليل كه مطرقى دو قرعه مىكند محال است به عقل و تجربه . و ايضا شيخ گفته در رد قول كسانى كه آن را دو نبضه مىدانند لازم نيست كه هرچه از وى دو قرعه محسوس شود وى دو نبضه بود و إنما هو مغالطة ، زيرا كه اگر چنين مىبود منقطع الانبساط عائد را نيز دو نبضه گفتن جائز مىشد و ما قاله احد . و دليل ديگر آن كه وى را دو نبضه گفتن وقتى روا مىبود كه او منبسط مىشد بتمامه پستر منقبض مىگشت پس باز منبسط مىشد و اينجا آن نيست و نمىتواند شد لما قلنا آنفا ، بلكه جائز است كه بگوئيم عِرق چون نخست منبسط مىشود قرع مىكند اصابع را پستر وقتى كه تمام مىكند انبساط را محسوس مىشود از وى قرع ديگر . [ در بيان اسباب نبض مطرقى ] اكنون اسباب نبض مذكور ذكر كنيم كه بعض علامات در اين حسب السبب مختلف مىباشد : بدانند كه وجه حدوث اين را سه سبب است : يكى آنكه قوت قوى بود و حاجت شديد و آلت صلب پس مطاوعت نكند در كمال انبساط بلكه به غايت نرسيده منقطع شود پستر باز قوت بنا بر استدعاى حاجت تمام نمايد فعل خود را و به حركت آرد اجزاى باقيهء آخر شريان را تا تمام نمايد انبساط را و در اين صورت نبض مطرقى صلب و قوى و سريع باشد و مىتواند كه بسط آخر آلت از قوت بعد انقطاع نه از استدعاى حاجت بود بلكه بنا بر آن باشد كه برسد شريان به كمال خود در مقدار ، زيرا كه از طبع قوت استكمال افعال اعضا است اگر عايقى نبود . دوم آن كه قوت ضعيف باشد پس اگرچه آلت نرم بود منبسط نشود يكبارگى بنا بر ضعف فاعل يعنى قوت ، بلكه براى استراحت عارض شود وى را تعدد بعده اتمام نمايد بسط را و در اين تقدير مىباشد نبض ضعيف و بطىء . سوم آن كه اتفاق افتد قوت را شاغلى كه مانع كمال انبساط بود چنانچه عارض مىشود عند فزع مفرط . انتباه [ در بيان فرق بين ذو قرعتين و مطرقى ] از كلام بعض علماى عظام چنان مستفاد مىشود كه ذو قرعتين عام باشد و مطرقى خاص ، زيرا كه قرشى و جز آن نوشته‌اند كه عام است كه در ذى قرعتين هر دو قرعه مساوى بوند با يكى اعظم بود و ديگر اصغر و در هر تقدير هر دو گاهى اسرع مىباشند و گاهى يكى اسرع و يكى ابطاء و در اختلاط اين وجوه انواع ذى قرعتين نمىشود و اگر نبض ذا ثلث قرعات را كه در غايت ندرت است وجود او نيز با اين وجوه منضم سازند همه انواع بيست و هفت خواهد شد و گذشت كه در مطرقى شرط است كه قرعهء ثانى او نسبت سابق اضعف مىبود پس وى نوعى بود از جنس ذو قرعتين .